| سلام
پس از مدت ها آمدم سراغ خانه ی گرد و غبار گرفته ی وبلاگم تا گرد وغبار از روی این خانه بزدایم
در تمام این مدت که به روز نمی شدم دوستان همه می گفتند آمدیم نبودی...ومن...
ومن این روز ها دلم برای نوشتن نمی رود نمیدانم ، نمی دانم چرا ؟ شاید برای این که هر روز تغییر می کنم هر روز پوست می اندازم، وتازه می شوم ،وهر روز فکر تازه ای و نابی می یابم وآن قدر در آن غرق می شوم که خود را فراموش می کنم... وبه احترام همه ی آنها قلم بر زمین می گذارم،بلند می شوم وکلاه از سر بر می دارم.
در تمام این سالها من مسافری بودم در تمام ابعاد ،هم سفر به درون وهم سفر در بیرون، وبرای نوشتن باید در جایی اتراق کرد اما روح من پر پرواز تر از آن بود که بر آشیانه ای فرود آید وبلند پرواز تر از آن که بر کوهی بنشیند.
در تمام این مدت کتابهای زیادی خواندم ،از اندیشه های تلخ فلسفی تا کتابهای شور انگیز عرفانی و...
و هنوز سرگشته تر از آنم که بدانم چه می خواهم ونمی دانم آرامش از دست رفته ی خویش را در پای کدام معبد روحانی به خواست بنشینم و ....
وآندره ژید از زبان من می گوید:
"ناتانائیل "
باید فکر شایستگی را از سر بیرون کرد
چرا که این سدی است در برابر حیات معنوی ما
تردید در انتخاب راه همه ی عمر رنجمان می داد
آزادی ای که راهنمایش هیچ تکلیفی نباشد
هراس آور است.
وتو ناتانائیل ،به کسی شبیه خواهی بود که
برای هدایت خویش به سمت نوری می رود که خود به دست دارد.
|